|
تو بودی...همیشه...در ناکجای ذهنم...نفس می کشیدی...آرام...آرام تر...و من با چشمانی کور از ندیدنت تو را می جستم...تو بودی...سایه یا وهم...خیال یا تجسم...کمرنگ...نقطه چین در افکارم...تو آمدی...آمدی و من...با افکاری پوچ از فردا ها...نقطه چین ها را با مدادی سیاه از شب های نگفتن ها یت به هم وصل کردم...نقطه چین ها خط شدند...و خطها کم کم شدند" تو" !خطوطی مورب و به ندرت صاف! و تو بودی دیگر...نه به اندازه ی یک وهم...یک خیال بلکه به وسعت تمام فرداهایم...طرح می زدم از فردا...فرداهایی که هر شب با تو رنگ میگرفت...آبی...سفید...روشن!نزدیک بودی...گاه سنگینی نگاه تو آن هم بی حضورت مرا می ترساند...سخت بود...زندگی با خطوطی سیاه و بی عمق...تو جزحقیقت می گفتی ...جزحقیقت...و من عمق می دادم به آن خطوط...عمیق شدی...عمیق تر...با مداد افکارم ...در ذهنم از تو طرح می زدم و گاه به وقت گمراهی..با پاک کن حماقت اصلاحت می کردم...می گفتم...می شنیدم...می گفتی ...نمی شنیدی...نزدیک بودی...دور شدی...دورتر...چیدی دیوار سکوت را بینمان...دیواری چنان ستبرکه سیل اشک هایم حتی آجری از آن را ویران نکرد...شکستم...گریختی...مثل کودکی که از بیم سرزنش گفته های مادرش را انکار می کند...انکار کردی...خودت را...مرا...شاید هم تمام ناتمامت را!حالا بعد ازهزارها ثانیه ندیدنت ...دوباره نقطه چین شدی...وحالا کم کمک داری محو میشوی...بی رنگ می شوی...بی رنگ تر...از روزهایم رفتی...از شب هایم نیز برو...بگذار کمی با حقیقت خلوت کنم.....حقیقت...از من ربودیش...آسان... مرا با فرداهای سیاه و سفیدم تنها بگذار ....تنها....از تمام تو بیزارم...از تمام تو بیزارم....ازتمام تو بیزارم...افسوس که تو نا تمامی... + نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 21:59 توسط آرزو |
|