|
روحمان زخمیست...رفتار این و آن نقش نمکدان را بازی می کند این روزها...روحمان خسته است...دلش آرامش می خواهد...از آن آرامش ها که وقتی با خدا می حرفیم به سمت دلمان پرتاب می شود...کاش می شد ذهن آدم ها و افکارشان را از پس نگا ه های سرشار از مهرشان خواند!نه...کاش می شد تغییرشان داد...فکر می کردیم خوابگاه بی تو می شود...خواب ...گاه...وبس!فکر می کردیم گوشی هست برای شنیدن حرف هایمان...همیشه!!فکر می کردیم می فهمی...که نمی فهمییم!شیطنت های کودکانه ی ما همیشه آدم بزرگ ها را رنجانده...اما تو که کودک بودی...برایت با دیگران یکسان گشتیم؟...از نگاه های گاه و بی گاهت در راهرو خوابگاه می درکیم!می درکیم باید بزرگ شد...روزی به دوستی گفتیم کودک بمان تا رستگار شوی!خندید وگفت:مگر کودک ماندن به همین سادگیس؟زمانه تو را بزرگ می کند!!حالا می فهمییم آن بدبخت چه می گفته!کشک بادمجانت را نخوردیم...غذایی که در پس پختش عشقی نباشد را نمی خواهیم...گرچه ایمان داریم کشک بادمجانهای تو خوردنیست...حالا دیگر تنها تنها گزارش کار می نویسی؟اینقدر غریبه شدیم؟!!تنها تنها می روی فنی؟!تنها تنها کلاس زبان!!!!!حالا استاد زبان ما دل رحم است و از غیبت ما گلایه نمی کند!!!!!!!!!!!!!!!!!اگر بعد از آن شستشو در راهرو به قولت لبخند ملیح تحویلت دادیم به سادگیمان خندیدیم نه به حرف های تو که ما را شکست...ما اگر عاشق آن عروسک گوش درازمان بودیم حال و روزمان به از این بود...بعضی چیزها توی این دنیا خلق می شوند با این هدف که سوژه ی خنده سایرین باشند...عروسک ما هم یکی از این مخلوقات بود...همین!تو که خوب می دانی در دل ما چه می گذرد؟خیلی غریبه شدی...خیلی....پرواز همای گوش می دهیم و با خود می پرسیم آیا این دنیا به روح اعتقاد دارد یا خیر؟از این پس سر کلاس برنامه نویسی لال می شویم تا وقت دیگران را تلف نکنیم!!!!از بس همای گوش دادیم شبیه همای شدیم!!! +زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟ ساغر و باده بود بر سر دستم...به تو چه؟ تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ من اگر گوشه ی می خانه نشستم به تو چه؟ آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند تو که خشکی چه به من؟من که تر هستم به تو چه؟ + نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 16:55 توسط آرزو |
|