|
دلمان عجیب مرگ می خواهد...یا حداقل یک خواب...خوابی عمیق وطویل!!مگر نمی گویند قلب هر کس اندازه ی مشت اوست!!آخر این دل کوچک ما مگر چقدر است که گنجایش گنجاندن تمام غم های دنیا را در خود دارد؟!!به چینی بند زده می ماند...تصمییم گرفتیم هر چهار ماه یک بار هم به خانه بر نگردیم!!خانه؟!! بغضمان با تلنگری می ترکد...دیشب با خدا بحث نمودیم...آن هم مفصل...هی ما می گوییم چرا ما را آفریدی؟برایمان آیه ردیف می کند که خلیفه می خواستیم!!!ای بابا!!خلیفه شدن که زورکی نمی شود...اصلا درست...خبر مرگمان ما را بی آنکه بخواهیم تالاپی انداختی توی این دنیای پر از نامردی...قبول...با اختیار خودمان که به دنیا نیامدیم...حداقل بگذار با اختیار خود گورمان را گم کنیم!!خود کشی را حرام کردی که چه؟ که قدرتت را به رخ ما بکشی؟...یعنی ما بدون اختیار تو هیچیم؟آخر دیدیم هر چه ما می گوییم خدا کم نمی آورد وجوابمان را می دهد..ما هم دلشکسته کتابش را بستیم و دیس کانکت شدیم وسرمان را در بالشمان فروکرده و گریستیم ... خسته ایم...خسته...گوشی می خواهییم تا بشنود....شانه ای می خواهیم تا بگرییم...کسی را می جوییم...بی آن که کسی باشد...وجودی ماورایی...نه وجودی پست و زمینی... اما هر چه بیشتر می جوییم کمتر می یابیم! +ناتاناییل مرا ببخش...می دانم که می دانی چقدر غریبم... ++کاش به جای 19سال پیش...20سال پیش می مرد...آن وقت نه منی بود...نه مایی... +++این آپمان شبیه غم نامه شد...اشکمان روی کیبردمان می چکید ومی نوشتیم...باور کن + نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 23:27 توسط آرزو |
|