|
روحمان انگار سوراخ سوراخ شده!!کمی تا قسمتی از این فصل خداوند " تابستان " خسته گشتیم!!از این روزهاکه هی کش می آیند!و این شب ها که فقط دنبال دیروزند!!خواب و کتاب و اینترنت!! به راستی آیا هدف از خلقت این بود ؟!! به قول یکی از دوستانمان : به ندرت بین روزهامان فرق می بینیم !امروزمان کپی پیستی از دیروزمان و فردایمان نیز هم... همین گونه !! خودمان را با گذشته خفه کردیم ! راستی با این همه خاطره چه کنیم ؟ کاش میشد مخمان را فرمت کنیم ! یکی از فعالیت های مفید دیگری که در این فصل انجام می دهیم!گوش دادن به آهنگ های یونانیست ! امتحان کنید ...آخر آهنگ و موسیقی می باشد به جان خودمان نه به جان شما ! +نعیمه جان مسافر گشته ای و خوشا به حالت...برای این که روزهایت دیگر با هم فرق می کنند!!چمدانت را فقط از خدا پر کن ...بی خیال این روزها که خاطرات در هر دم و بازدم موج می زنند!! ++کارتون " ماشین ها " عجب چسبید! +++تنفر شاید یکی از اشکال دوست داشتن باشد !!!دلتنگی و بیزاری ما با هم مخلوط شده...تکلیفمان با خودمان هم معلوم نیست !! ++++از مقایسه گریزان بوده ایم ...همیشه ... لیک این روزها عجیب گریبا ن گیرمان گشته !! + نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 15:15 توسط آرزو |
بلوچ بود...از لباس هایش فهمیدیم ...پسری سه یا چهار ساله ...وقتی می خندید گونه هایش فرو می رفت...مثل نمکدان بود..دلمان برایش کمی سوخت...انگار مدت ها بود رنگ حمام ندیده بود...سیاه شده بود...مثل ماهی دودی...پدر و مادرش هم انتهای راهرو بیمارستان نشسته بودند...بلوچ بودند...از لباس هایشان فهمیدیم...دلمان برایشان سوخت...درب بیمارستان چشم الکترونیک داشت ...پسرک بلوچ نا فرم درگیره درب بیمارستان بود!از حماقتش خنده مان گرفت...عقب عقب می رفت...پاورچین پاورچین...از راست ...از چپ...مدتی ما را سرگرم نمود...تا اینکه از این سوی راهرو پسرکی لپ قرمزی ...با شلوارک مارک دار و پدر ی با کلاس وارد شدند!!باز هم دلمان سوخت...برای آن پسرک بلوچ که همچنان درگیر بود با درب بیمارستان و کلی هم کیف می کرد ...لپ قرمزی بدون توجه به درب بیمارستان راست رفت نشست روی صندلی های سالن انتظار و به گونه ای بود که انگار تا چندی پیش بر دماغ فیل سوار بوده و اکنون تالاپی افتاده زمین!!!خلاصه کارشان تمام شد...هر دو رفتند...از پنجره ی بیمارستان رفتنشان را نظاره کردیم...رفتند سمت پارکینگ...پسر بلوچ سوار مزدا تیری شد و لپ قرمزی سوار پراید !!!!!!آن وقت بود که به حماقت خودمان خندیدیم...و به کارهای خدا!
+پی نوشت بی پی نوشت!اعصاب نداریم!! + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 16:50 توسط آرزو |
این روزها مخمان مچاله شد بس که فکر کردیم!!درگیر یافتن پاسخی هستیم و بس دشوار است ندانستن و نتوانستن!!از بس کوچه پس کوچه های ذهنمان را قدم زدیم و گشتیم پای افکارمان لنگ شد!!اصلا به ما چه که آخرش چه می شود و چه نمی شود...اصلا به ما چه که مثل جاروبرقی می خوریم و مثل خرس قطبی می خوابیم!!اصلا به ما چه که همیشه حق با مادرمان است و ما هیچ وقت به روی خود نمی آوریم!!اون ور جناب حسینی و این جا هم گشت ارشاد!!دلمان می خواست آن دوشیزه ای که چادرش را تا نوک دماغش کشیده بود و نمی دانیم در آن ماشین گشت بین آن همه برادر چه می کرد خفه کنیم!با آن دست مارمولک مانندش به ما تذکر داد حجاب!حجاب!در دلمان بسی به او و خاندانش دشنام دادیم و ماشین گشت که رد شد دوباره چارقدمان را پس زدیم و زبانمان را تا جایی که می شد از حلقوم خارج کردیم نه به نشانه ی بی ادبی!!!! بلکه به معنای اینکه : کی میشه مدارکمان را بدهیم دار الترجمه وبعدم ویزا و بعدشم پرواز و راحت شویم از این همه اجبار!از این همه نادانی که در لفاف دین زخم می زند!کاش از آن دوشیزه ی کاماندو می پرسیدم چند تا کتاب از از شریعتی...مطهری..خوانده؟یا اصلا چند بار وقتی نماز می خوانده به معنی کلماتی که طوطی وار حفظ کرده فکر کرده!!باور کنید حتی یک بار هم به جای"الحمدالله الرب العالمین و علی کل عباد الله الصالحین" به خدا و بنده ی خدا نگفته "خیلی با حالی "...یکی از سرگرمی های ما در زمان مسافرت و در جاده ها خواندن مطالب پشت کامیون ها و ماشین هاست!به قول یک راننده ی پر سیبیل(فکر کنم از دو سه سالگی دیگر سیبیلش را نزده بود!!!)"چون می گذرد غمی نیست "
+آخ جون!۳۶۰ تمام شد!فاتحه!!!! ++از هجوم آدمها به فیس بوک می ترسیم!!فیس بوک برای ما جنبه ی خانوادگی داشت... ++دل آنها که فیس بوکشان فیلتر شده بسوزد!خودمان فیلتر شکن داریم! آ آ آ ... لای لای لای...پیش پیش پیش!!! +++ناتاناییل خودت کپلی!۵۳کیلو که تازه یه ۲۰کیلوشم افکارپریشونه که نشد چاقی!!چاق ندیدی! ++++دلمان اعتکاف می خواهد ...خیلی... + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 15:48 توسط آرزو |
امروز به این نتیجه رسیدیم که آدمها مثل کیک خامه ای اند!لایه لایه .... بعد کلی فکر کردیم و فهمیدیم بی شباهت با بستنی هم نیستند...با طعم های مختلف... برای اگزمپل!!(چقدر کلمات انگلیسی را که فارسی می نویسی حقیر می شوند و نا فرم!)کجا بودیم؟آها..برای اگزمپل : ناتاناییل بستنی شکلاتیست...نعیمه خواهر نعیم آقاااا بستنی نونیست با طعم زعفران!!پترس بستنی ساده ی وانیلی است با گردو!!!لیدا بستنی قیفیست!(تا ته خوردنیست)آیدا بستنی مخلوط است(تمشک...توت...آلبالو...هلو...قهوه...)...لیلا جون آیس پک است آن هم با طعم انار!!آزاده بستنی سنتی و پر از خامه... امروز به این نتیجه رسیدیم آدمها یا صبحانه اند یا نهار و یا شام!!! امروز به این نتیجه رسیدیم آدمها یا کم چربند یا پر چرب!!! کاش این آدم های لایه لایه و خوش مزه ... همیشه در دمای مناسب نگهداری شوند تا طعمشان عوض نشود... +هوای شیراز در سرمان نیست...عجیب نیست؟؟!!! ++"عادت می کنیم" از زویا پیرزاد را خواندیم و اصلا دوستش نداشتیم... ++این اس ام اس ها که نمی روند پایتخت...اس ام اس های پایتخت هم که به ما نمی رسند...این چه وضع دموکراسی است محمود جان ؟افکار ما را مچاله کردی که چه ؟ کاش بچه ها همیشه به حرف بزرگتر ها گوش می دادند!!!!!! + نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 14:40 توسط آرزو |
تو بودی...همیشه...در ناکجای ذهنم...نفس می کشیدی...آرام...آرام تر...و من با چشمانی کور از ندیدنت تو را می جستم...تو بودی...سایه یا وهم...خیال یا تجسم...کمرنگ...نقطه چین در افکارم...تو آمدی...آمدی و من...با افکاری پوچ از فردا ها...نقطه چین ها را با مدادی سیاه از شب های نگفتن ها یت به هم وصل کردم...نقطه چین ها خط شدند...و خطها کم کم شدند" تو" !خطوطی مورب و به ندرت صاف! و تو بودی دیگر...نه به اندازه ی یک وهم...یک خیال بلکه به وسعت تمام فرداهایم...طرح می زدم از فردا...فرداهایی که هر شب با تو رنگ میگرفت...آبی...سفید...روشن!نزدیک بودی...گاه سنگینی نگاه تو آن هم بی حضورت مرا می ترساند...سخت بود...زندگی با خطوطی سیاه و بی عمق...تو جزحقیقت می گفتی ...جزحقیقت...و من عمق می دادم به آن خطوط...عمیق شدی...عمیق تر...با مداد افکارم ...در ذهنم از تو طرح می زدم و گاه به وقت گمراهی..با پاک کن حماقت اصلاحت می کردم...می گفتم...می شنیدم...می گفتی ...نمی شنیدی...نزدیک بودی...دور شدی...دورتر...چیدی دیوار سکوت را بینمان...دیواری چنان ستبرکه سیل اشک هایم حتی آجری از آن را ویران نکرد...شکستم...گریختی...مثل کودکی که از بیم سرزنش گفته های مادرش را انکار می کند...انکار کردی...خودت را...مرا...شاید هم تمام ناتمامت را!حالا بعد ازهزارها ثانیه ندیدنت ...دوباره نقطه چین شدی...وحالا کم کمک داری محو میشوی...بی رنگ می شوی...بی رنگ تر...از روزهایم رفتی...از شب هایم نیز برو...بگذار کمی با حقیقت خلوت کنم.....حقیقت...از من ربودیش...آسان... مرا با فرداهای سیاه و سفیدم تنها بگذار ....تنها....از تمام تو بیزارم...از تمام تو بیزارم....ازتمام تو بیزارم...افسوس که تو نا تمامی... + نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 21:59 توسط آرزو |
|