|
وقتی چیزی برای گفتن نداریم....کاسه ی چشمانمان هی پر و خالی می شود و عقل نداشته یمان هی به دلمان تلنگر می زند که نه!این همه اشتباه جدید و تازه!!تو را به مقدسات اینقدر آن قبلی ها را تکرار نکن!اما دلمان کر شده...کور شده...تنگ شده!!نمی فهمد ...شاید هم خود را به نفهمیدن زده!این غروب های جمعه برای ما حکم آثار ویکتورهوگو را دارد!!مچاله می شویم گوشه ی کاناپه و چشم می دوزیم به آن خط قرمزی که آسمان را از این خیابان ها جدا کرده انگار...مملکت هم که ترکیده این چند روز...صدای آمریکا گوش می دهیم ...بعد هم اخبار جمهوری!!...تفاوت ها ما را به خنده وا می دارد...دلمان برای مردممان می سوزد...چه ساده آتش می گیرند...مگر عادت نکرده اند؟...دلمان برای دنده۱...دنده۲...دنده۳...دنده۴...و داد و بیدادهای مادرمان....تنگیده بود...دلمان برای آرزوی آن موقه ها تنگیده بود...این روزها...کتاب می خوانیم و کتاب...می نویسیم و می نویسیم...راستش از فردا کمی ترسانیم!اگر دوباره خر شویم!!!...خداوند شبان من است... +دلمان برایش تنگ است...بهتر است با خودمان صادق باشیم... + نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 20:18 توسط آرزو |
|