تبليغاتX
باز هم سپیدیت مرا جادو کرد

باز هم سپیدیت مرا جادو کرد

دنیا شبیه کلامت دروغ بود و ریا

دیشب خدا به خواب من آمد

و گفت

زود بیا!

یادم به حرف تو افتاد

دل دوباره گریست

رفتم...

به سوی خدا

جای شکوه دیگر نیست!

این شهر پر شده از حر فهای پوچ و عجیب

از دختران ساده و پاک و اصیل و خوب و نجیب!!!

استاد های بی کس و تنها!!!!!!!!!!

غریب و بی یاور

از مردم

همه نیرنگ

خام

بی باور!

آنها که خواهران زیادی میان ما دارند!

آنها که سادگیم را چه ساده انگارند!!

من خسته ام...

خدا

خدا

مرا بپذیر!

دیگر شدم ز دست غروب ها دلگیر...

من خسته ام...

کمی

کمی خدا

لطفا!!

من می روم...

شنیدن دروغ ها

بعدا!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 13:8 توسط آرزو |


 

روحمان زخمیست...رفتار این و آن نقش نمکدان را بازی می کند این روزها...روحمان خسته است...دلش آرامش می خواهد...از آن آرامش ها که وقتی با خدا می حرفیم به سمت دلمان پرتاب می شود...کاش می شد ذهن آدم ها و افکارشان را از پس نگا ه های سرشار از مهرشان خواند!نه...کاش می شد تغییرشان داد...فکر می کردیم خوابگاه بی تو می شود...خواب ...گاه...وبس!فکر می کردیم گوشی هست برای شنیدن حرف هایمان...همیشه!!فکر می کردیم می فهمی...که نمی فهمییم!شیطنت های کودکانه ی ما همیشه آدم بزرگ ها را رنجانده...اما تو که کودک بودی...برایت با دیگران یکسان گشتیم؟...از نگاه های گاه و بی گاهت در راهرو خوابگاه می درکیم!می درکیم باید بزرگ شد...روزی به دوستی گفتیم کودک بمان تا رستگار شوی!خندید وگفت:مگر کودک ماندن به همین سادگیس؟زمانه تو را بزرگ می کند!!حالا می فهمییم آن بدبخت چه می گفته!کشک بادمجانت را نخوردیم...غذایی که در پس پختش عشقی نباشد را نمی خواهیم...گرچه ایمان داریم کشک بادمجانهای تو خوردنیست...حالا دیگر تنها تنها گزارش کار می نویسی؟اینقدر غریبه شدیم؟!!تنها تنها می روی فنی؟!تنها تنها کلاس زبان!!!!!حالا استاد زبان ما دل رحم است و از غیبت ما گلایه نمی کند!!!!!!!!!!!!!!!!!اگر بعد از آن شستشو در راهرو به قولت لبخند ملیح تحویلت دادیم به سادگیمان خندیدیم نه به حرف های تو که ما را شکست...ما اگر عاشق آن عروسک گوش درازمان بودیم حال و روزمان به از این بود...بعضی چیزها توی این دنیا خلق می شوند با این هدف که سوژه ی خنده سایرین باشند...عروسک ما هم یکی از این مخلوقات بود...همین!تو که خوب می دانی در دل ما چه می گذرد؟خیلی غریبه شدی...خیلی....پرواز همای گوش می دهیم و با خود می پرسیم آیا این دنیا به روح اعتقاد دارد یا خیر؟از این پس سر کلاس برنامه نویسی لال می شویم تا وقت دیگران را تلف نکنیم!!!!از بس همای گوش دادیم شبیه همای شدیم!!!

 

+زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟

ساغر و باده بود بر سر دستم...به تو چه؟

 

تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟

من اگر گوشه ی می خانه نشستم به تو چه؟

 

آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند

تو که خشکی چه به من؟من که تر هستم به تو چه؟

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 16:55 توسط آرزو |


دلگیریم شاید هم دلتنگ!دلگیر از این آدمکها و دلتنگ خدا جونمان !بعضی وقتها آنی که حادث می شود با آنی که می خواستی حادث شود بسی متفاوت است!!بعضی وقتها حرفی  گفته می شود بی منظور اما فتنه ها به پا می شود!!بعضی وقت ها به وجود روح ایمان می آوریم!!

مغازه میوه فروشی روبه روی دانشگاه ماهی قرمز آورده!!باورمان نمی شود!!ماهی قرمز به ما می گوید در این دایره زندگی با این همه چرخیدن باز هم سر جای اولی!!یک نخ موی سفید بر سرمان روییده و این معانی متفاوتی دارد!!از دیدگاه علما!!این موی سفید نوید ترشیدگیست!!! اما از دیدگاه فلاسفه نوید آزادیست!!

ایمان داریم دوران مجردی بهترین دوران بودن یک دختر است!!ایمان داریم آن حلقه که در انگشت دست چپ می رود  حلقه ی بردگیست!اصلا یکی نیست به ما بگوید به تو چه!!به گونه ای از تاهل بد می گوییم که گویی بین هزار و یک خواستگار قد و نیم قد درگیر یک انتخابیم!!! 

موهایمان را اتو کشیدیم اما هر چیزی جنبه می خواهد!!خدا خر را شناخت!!!بس که گردنمان را تکان دادیم تا موهایمان بریزد روی صورتمان گردنمان قفل کرد!!همان موهای فر فری را ارج می نهیم!دلمان چاقو ی زنجان می خواهد...از این ضامن دارها!!اسپری فلفل هم بد نیست!برویم در دلبان و خواهران و برادران را نابود کنیم!

+دلمان  آشتی می خواهد...با قاهری...با پریا...با مامان...با بعضی ها ...با خیلی ها...

++کاش زندگی دکمه بازگشت داشت...شاید هرگز عروسکمان را از کیفمان بیرون نمی آوردیم!!اما چیزی با نام پشیمانی در وجود ما وجود ندارد!!اگر اتفاقات امروز نباشد فردا مادربزرگ خوبی نخواهیم شد!!(گرچه شاید اگر از حوادث دانشگاه برای نوه هایمان سخن بگوییم نسبت خود را با ما انکار کنند!!)

+++خوب سرکلاس  اعتماد اگر این همه جواب استاد را نمی داد و هوش و ذکاوتش را به رخ ما نمی کشید ما هم ساکت می ماندیم!!دلمان می خواست ما هم از توانایی هایمان بگوییم!(۳ساعت حرف زدن بی تنفس!!از حرفی ساده برداشتی بد داشتن در ده دقیقه!ترساندن هم اتاقیمان مریم در سه ترم!اسکل کردن افراد خود شیفته در یک ترم!!خنداندنه افراد با روابط عمومی بالا سر کلاس تربیت بدنی در یک ساعت!!پختن ماکارونی در بیست دقیقه!!!خیس کردن هم اتاقی با یک قابلمه!!و بسیاری توانایی های دیگر که کسی آن ها را نمی بیند و خواهیم دانست گمنام خواهیم رفت!)

++++از دستپخت تبریزی ها بیزاریم!

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387 19:29 توسط آرزو |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387



پیوندها

کلاغ سفید
جناب استاد
! میم!
از بساط هر شبه
سایه
دخترک اورجینال
رندالشعرا
نگاه ها
دست نوشته های من
روزنامه نگار
کامران نجف زاده
هیچ
فروغ فرخ زاد
حسین پناهی
سهراب سپهری
صادق هدایت
علی شریعتی
انجمن ادبی
شمیم شب
نرده ها
جنسان
از کجای سیاه بنویسم؟
کودکان فردا
ماهیچ ما نگاه
باغ بی برگی من...(مژگان جون)
پری جذامی
حرف هایی که گوشی یافت نکرد
علی خاله!
نا نوشته های یک من!
خیال که خیس نمیشه
ساز خدا
بهونه
شوهرخواهر
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin