|
دیر زمانیست رویاهایمان را در پای کاکتوس های باغچه خاک کرده ایم...سبز نمی شوند بس که بی وجدانند...خدا خنده اش می گیرد از افکارمان...انگار دوباره خود را یافته و خیالاتمان را به هم بافته ایم!دلمان تنگ بود برای خوابگاه ۱اتاق۶!برای متر کردن خیابان های ولیعصر که به زودی سپید می شوند...برای غذا سوزاندن ها..برای یوخ یوخ شنیدن ها...در بدو ورود پاکتی پر از نان خامه ای خریدیم تا ناکام از این دنیا نرویم...این جناب رمضان ۴۹کیلویمان را بیشتر باقی نگذاشته...دلمان تنگ بود برای تنهایی هایمان! +حسین پناهی:بیا نخوابیم...بیا نخوابیم...به سگ ها سوگند خواب حیله ی شیطان بود تا از۶۰سال عمر۳۰سالش را به نفع مرگ ذخیره کند!! ++وودی آلن:مهم نیست که مرگ چه وقت و چه زمان به سراغ من می آید مهم این است که وقتی می آید من آن جا نباشم!! +++اماکن آدم ها را عوض می کند یا آدم ها اماکن را؟!!دنیایی جداست ترمینال و راه آهن و فرودگاه...حتی امام و مهر آبادش هم زمین تا آسمان آدمک ها را تغییر می دهد...آخری ها اتو کشیده ترند!!هر کدام هم فرهنگ لغات خود را دارند...ترمینالی ها چک هایشان برگشت خورده...با زنشان دعوا دارند!بچه ی معصوم را چون گوسفندی رها می کنند تا بچرد!اگر هم طفل بی زبان از وبا بمیرد گریبان خدا را می گیرند که چرا تمام بدبختی ها برای ماست!!اما در فرودگاه مادر نگران این است که دستمال مرطوب برای بچه تمام نشود...مبادا این مهاجرت از نظر فرهنگی بر روح کودکشان که از بینی فیل تالاپ رها شده تاثیر گذارد...پدر هم دنبال مدرسه ی دو زبانه می گردد!!باور کن! + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 21:31 توسط آرزو |
دلمان می خواهد حادثه ای حادث شود و روحمان را قلقلک دهد...دلمان برای ناتاناییلمان تنگ است...دلمان برای خودمان تنگ است...این روزها هوای حوصله یمان به شدت ابریست...آنقدر سریال دیده ایم که نابود شده ایم!!دلمان برای فریده می سوزد...دنیا پر از مسعود شده این روزها...
+تقصیر خدا چیست؟اگر فاصله تقدیر من و توست ...ما خواب خداییم " نه" تعبیر من و توست... + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 0:28 توسط آرزو |
روزهایمان چون آدامس اوربیت کش می آیند...ذهنمان هم دچار تورم شده...موهایمان این روزها بد رقم می دوند روی اعصاب نداشته یمان!نه کوتاهند و نه بلند...همیشه از میانه بودن بیزار بودیم...مادرمان پدرمان را در آورده که تو چند روز دیگر خبر مرگت مسافری!دست از تن پروری بردار و کوله بارت را آماده کن!اما ما به روی مبارکمان نیاورده و وب گردی را ترجیح می دهیم!اما سرمان برود کتاب فروغ و حافظ و همراه اولمان را از یاد نخواهیم برد!البته این ترم مظفرالدوله را نیز با خود خواهیم برد تا غم غربت برایمان اندکی قابل تحمل گردد!!این روزها بی شوخی و جدا و یا حتما مایه ی حیات است این آب... +دلم حسرت روزهای بی عطش دارد ++گم می شوم دوباره در نبودن ها و سایه ای می شوم بر دیوار فاصله ها!دوباره از نور بیزارم!! + نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 14:48 توسط آرزو |
این روزها سرشاریم از ناگفته ها...و این ناگفته ها ذهنمان را بیمار کرده است انگار!روزگاری شاهدختی بودیم برای خود...اگر از دوران طفولیت چشم پوشی کنیم!آن هم برای حفظ آبرو!دوران دبیرستان خود را بیاد می آوریم که به همه چیز شبیه بودیم جز طلبه!!روزی بدون کفش در مکتب هندسه حاضر میشدیم!روزی کتب هم چراغیمان را زیر شیر آب شستشو می دادیم...روزی شمایل استادمان رابر تخته سیاه حک می نمودیم!روزی ماشین استادمان را ...خلاصه همین شیطنت هایمان ما را با آرزوی معمار شدن در دانشگاه پایتخت روانه ی مکتب فناوری اطلاعات در تبریز نمود!با وجود دوری از دیار امابی نهایت قدر دان فاصله ها هستیم ...دلمان را خوش کردیم که پس از چند بهار از کسی خانم مهندسی می شنویم و رنج هایمان فراموشمان خواهد شد!!بنده ی خداییم و از همه کس یاری می جوییم!تفکرات پریشانی داریم که گاه وادرمان می کند به جنون!شاید هم مجنونیم...این روزها مسافریم و به پیشواز ترم جدید میرویم باشد تا دست مشروطی به دامانمان نرسد...همیشه از این که شبحی شبیه دیگران باشیم گریزانیم و این یعنی من! + آندره ژید: برای من خواندن این که شن های ساحل نرم است کافی نیست میخواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است. ++امسال به احترام بی وفایی هایت سکوت می کنم...کاش می دانستی سکوتم به وسعت تمام فریاد هاست... + نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 15:59 توسط آرزو |
|