تبليغاتX
باز هم سپیدی ات مرا جادو کرد
افسون ... و مرور روزهای صادقانه ی کودکی ...

+دلم براش تنگ بود ...

+ [ تاریخ ] شنبه سی ام اردیبهشت 1391 [ ساعت ] 20:33[ نویسنده] کلاغ سفید |

از۱۶ بهمن تا ۱۶ اردیبهشت .... از ۱۶ اردیبهشت تا ۲۶ اردیبهشت ... سه ماه و ده روز ....سه ماه و ده روز تفکرات تنهایی... هنوز هم محبوسم در سوال های بی جواب ...اما ... همیشه این "اما"  ها مرا پیوند می دهند ... به تو ... به ماندن ... به روزهای روشنی که شاید برای آمدن آماده اند !

+ فردا ... اردی بهشت با طعم بهشت ... شما هم میل دارید ؟؟؟  

+ [ تاریخ ] دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 [ ساعت ] 11:49[ نویسنده] کلاغ سفید |

 

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است

هیچ کاری با ما ندارد..
خوابمان برد

بیدار شدیم دیدیم

آبستن تمام دردهایش شده ایم !

 

حسین پناهی

+ [ تاریخ ] دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 [ ساعت ] 11:27[ نویسنده] کلاغ سفید |

قییییژژژژژ .... قییییژژژژژژژژ ....صدای مته دندان پزشکی در گوشش ...... تمام افکارش را همچون کلاف در هم می پیچید ... صدای دکتر را می شنید که به دستیارش می گفت این نوع نهفتگی دندان عقل از انواع نادر آن به حساب می آید ... چرخش نود درجه ریشه ... و نهفتگی کامل ! دکتر آن چنان با شوق این موضوع را مطرح می کرد و چشمانش برق می زد که گویی در حال صحبت از یک گونه ی نادر و ناشناخته از پرندگان یا کشف یک جزیره نا شناخته در وسط اقیانوس آرام بود ... چشمانش را بست و برای چند لحظه به دندان عقلش افتخار کرد ... به چرخش نود درجه ای ریشه اش در عین نهفتگی !بعد احساس کرد دستان دکتر تا مچ در فکش کاوش می کند ...اما هیچ احساسی نداشت ... ناگهان یک درد عمیق و بعد هم صدای ... صدای ... صدا شبیه صدای سکه بود وقتی بر روی یک سطح فلزی دور می گیرد و آرام می شود ...دکتر با جمله ای کوتاه که مانند فاتحان نبرد های سنگین ادا شد به عکس رادیولوژی فک و صورتی که روبه رویش بود خیره شد و گفت : این از اولی ... حالا دندان بالایی ...دو بار بی حسی و بعد مطالبی در مورد جهت رویش ریشه و امکان آسیب دیدگی عصب و ... اما گوش هایش را از بحث دکتر روانه ی سالن انتظار کرد ... صدای پیرزنی را می شنید که دوباره دندان در آورده بود و فورا بعد از بیان این ماجرا سن و سالش را ضمیمه می کرد و به سایر مراجعین میفهماند که هنوز جوان است و برای رویش مجدد دندان خیلی زود!! .... دوباره دکتر نور را توی صورتش انداخت و چشمانش بی اراده بسته شد ... تیغ جراحی ... صدای مته ... یک درد عمیق و دوباره خنده ی فاتحانه دکتر ...بعد هم رد نخ روی گونه هایش ...همان طور که دکتر در حال دوخت و دوز فک و بخیه زدن بود ... با خود فکر کرد آیا دکتر وقتی دکمه ی پیراهنش می افتد خودش دست به کار دوختنش می شود یااا ... هنوز برای ادامه ی " یا " جملاتش را ساختاربندی نکرده بود که از لابه لای نور مستقیم و نخ سبزی که سرش در دستان دکتر گم شده بود برق حلقه ی نقره ای دکتر را دید و با خود گفت مرد ها هرچقدر هم خیاط های خوبی باشند باز هم  برای دوختن دکمه های افتاده لباشسان محتاج کسی دیگرند ...  

+تحمل درد وقتی ممکنه که به بعدش فکر کنی ... به احساس خوبی که بعد از درد سراغت میاد!

++ احساس می کنم سال هاست منتظر اومدن اون احساس خوبم ... احساس خوب بعد از تموم شدن رنج و سختی ....

+++ چه خوب که آدم چهار تا دندون عقل بیشتر نداره !!! یا بهتره بگم این چهارتا دندون عقل بی مصرف و بی فایده تازه با چرخش نود درجه ریشه و اونم نهفته ... یعنی چی ؟؟؟

++++ تو این یه مورد از تو جلو ترم ... چهار - یک !! :)

+ [ تاریخ ] یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 [ ساعت ] 13:1[ نویسنده] کلاغ سفید |

هــوا دو نفــره هــم کــه بــاشــد

جمعيــتي در مــن اســت

کــه آســوده ام نمــي گــذارد!

 

محمدعلی بهمنی

+ [ تاریخ ] جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 [ ساعت ] 21:21[ نویسنده] کلاغ سفید |

ای روشنی صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب با من بیچاره بساز

+سنجاق قفلی ... اتصال دائمیت مبارک !!! دیشب خواب دیدم که توی یه خیابون خیلی عریض و طویل و پر از درخت می دویدی و داد میزدی خوشبختمممم خوشبختمممم .... :) اسپند ! یادت نره !

++ حساسیت بهاری ... و دو دندان عقل اضافی دیگر

+++ آتیش می گیری وقتی تمام انرژیتو میذاری برا کسی که به جای تشکر همیشه ازت طلبکاره ...باور کن اصلا دیگه برام مهم نیست ... ساده میگذرم ...به همین سادگی ...

+ [ تاریخ ] جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 [ ساعت ] 10:12[ نویسنده] کلاغ سفید |
 
 
کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی
 
خورخه لوییس بورخس

 
 
+ [ تاریخ ] چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 [ ساعت ] 12:44[ نویسنده] کلاغ سفید |

یک شب تو را به دار می آویزم ... و تاب خوردنت بر چوبه ی دار مردمک هایم را به رقص و چشمانم را به خواب دعوت خواهد کرد .... یک شب تو را به دار می آویزم ...یک شب از همین شب ها ...

+ [ تاریخ ] دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 [ ساعت ] 0:23[ نویسنده] کلاغ سفید |

نشسته است و تکیه داده به پشتی صندلی و نگاهش را دوخته به کمی آن سو تر .... به نقطه ای موهوم ... گنگ ... به نقطه ای که هر لحظه در هندسه ی چشمانش مختصات جدیدی می یابد اما مردمک چشمانش را جا به جا نمی کند ...درختان با سرعت ۶۰ کیلومتر بر ساعت از دو سمت دیدگانش عبور می کنند و لکه های ابر از لا به لای درختان کوچه باغ هی جا به جا می شوند و سایه روشن هایشان تلاش می کنند تا او را از نگریستن به آن نقطه ی خیالی باز دارند اما انگار پلک هایش خشک شده ... مات شده است  ... مات انتهای راه ...همه چیز از کنارش عبور می کند ... دخترکی با مانتویی خاکستری و موهای مجعد که از شدت شیطنت گونه هایش اناری شده ... کمی جلو تر ...دخترکی با مانتوی سرمه ای که مبهوت بلوغ و سوال های بی جوابش مانده ... آن سوی کوچه باغ...دخترکی با مانتوی کالباسی رنگ که با تمام بودنش لج کرده و کنجکاو کشف فرداهاست ....همه از کنارش عبور می کنند ... با سرعتی حدود ۶۰ کیلومتر بر ساعت ....انگار همه چیز در حال عبورند جز "او" ...نشسته است پای خرواری از آرزوها که حرام شده اند و ساکن مانده پای بیهودگی هایی که در جانش ریشه دوانده .... در انتهای کوچه باغ ... صدای یک ترمز شدید ... و دخترکی با مانتوی مشکی سرشار از حسرت در آیینه اتومبیل ...

+ [ تاریخ ] شنبه نهم اردیبهشت 1391 [ ساعت ] 18:33[ نویسنده] کلاغ سفید |

دوباره مشکوکم ... به خودم ... به خدا و به عدالتش ... عدالت یعنی "حق" داشتن .... یا داشتن "حق"... داشتن حق انتخاب .... چرا آدمی زاد تنها در مواردی خاص و محدود مشمول این حق است ؟ مثلا انتخاب دوست ! انتخاب همسر ! انتخاب نماینده مجلس شورای اسلامی !! انتخاب پرزیدنت ! که البته گاها یا بهتر است بگویم سهوا که بهتر است بخوانیم عمدا ! داشتن حق در این موارد هم از قانون جبر پیروی می کند ... اما جبر مطلق یعنی خانواده ... یعنی شهر محل تولد ... یعنی اقوام و خویشان ... یعنی متراژ خانه و ماشین سواریتان .... یعنی ... مگر نه این است که خداوند به عدالت تمام و با قدرت اختیار مطلق بشر را در به در و آواره زمین کرده ؟ پس کو ؟ چرا جلوه های خداوندگاری و عدلش در این زمینه ها سایه افکن نیست ؟ من اگر خدا بودم بنده هایم را در شرایط کاملا یکسان خلق می کردم و با امکاناتی کاملا مشابه به زمین می فرستادم .... همه یک پدر ... یک مادر با سلامت روحی کامل ... یک برادر و یک خواهر ... یک آپارتمان ۲۵۰ متری در شمال پایتخت و یک سواری معمول مثلا۲۰۶ ... بعد با این امکانات محدود و متوسط و البته یکسان آنها را به نبرد با دنیا می فرستادم ... بعد از این اگر کسی چیزی به دست می آورد یا از دست می داد به خاطر خودش بود به خاطر خود خودش! نه شغل پدر یا متراژ خانه شان و نه بخاطر اتصال یک جایشان به دولت یا کلاه سفید ها بعضا سیاه ها و پناه بر خدا سبز ها و ...این روزها حتی عدالت خدا را در چهره های برخی جوان ها زیر سوال می برم ... دخترک اگر کک و مک های صورتش را می پوشاند و تنها یک دست به ابروهایش می کشید و لبی به لیپ استیک تر می کرد با ستاره های هالیوود تفاوتی نداشت ...همان دخترک بلوچ توی ایستگاه اتوبوس را می گویم ... آنوقت کمی آن سو تر دخترکی که نشانه ی بارز بی عدالتی خدا بر روی کره خاکیست با ماشین فور بای فور و خط چشم چند متری و رژ گونه و ریمل و پن کیک و هزار جادوی دیگر که احتمالا از مارک محبوب و دور از دسترسم می باشد و موهایی که تمام حالات ممکن برای پیاده سازی را به خود دیده ، بافت ، فر، قسمتی صاف، های لایت شده و چه و چه و چه ! زیبایی تصنعی اش را به رخ دخترک بلوچ می کشد و خداوند همچنان از نظر من عادل است اکنون !!اصلا خوب تر که می اندیشم هیچ حق انتخابی وجود ندارد ! آدمی حتی در انتخاب هایش هم درگیر اجبار است ... مثلا اگر من در فلان جا که خانواده ام زندگی می کردند مجبور به زیستن نبودم موقعیت های شغلی ... دوستی ... و خیلی چیزهای بهتر از دارایی های کنونی ام نسیبم می گشت ... یا مثلا اگر فرزند یک ریس جمهور بودم دوستانی هم جنس با شغل و موقعیت پدرم سر راهم قرار می گرفت ...پس آدمی حتی در انتخاب دوستان خود هم درگیر جبر خداوندیست ... این روزها همه چیز به چشمم اسیر اجبار است و اختیار نمیبینم اصلا ... مشکوکم ... به عدالت خداوندی ... و به چشم های دخترک بلوچ که آسمان را می کاوید و چادرش را سایه بان صورتش می کرد ... مشکوکم ...

+ [ تاریخ ] شنبه نهم اردیبهشت 1391 [ ساعت ] 12:45[ نویسنده] کلاغ سفید |